بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست - یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش |
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است !!!!!
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت ناگزیر می شود
آی.... ای دریغ و حسرت همیشگی
نا گهان چقدر زود دیر می شود !!!!!!!!!!
پس ازآن غروب رفتن
اولين طلوع من باش
من رسيدم روبه آخر
تو بياشروع من باش
شب وازقصه جداكن
چكه كن تو باورمن
خط بكش روجاي پاي
گريه هاي آخرمن
اسم تو ببخش به لبهام
بي توخالي نفس هام
خط بكش روباورمن
زيرسايه بوم دستات
خواب سبز رازقي باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام ازتلخي شب
تو طلوع زندگي باش
من پزازحرف سكوتم
خالي ام روبه سقوطم
بي تو آئين عشقم
تشنه ام كويرلوتم
نمي خوام آشفته باشم
آرزوي خفته باشم
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش
کز شما پنهان نشاید داشت راز میفروش
گفت اسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت نگیرد جهان بر مردمان سخت کوش
وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
تا نگردی آشنا زین پرده بوئی نشنوی
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود گوش
در بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آئی چو چنگ اندر خروش
گوش کن پنداری پسر از بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی دار گوش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ عفو کرد
خسرو صاحبقران جرم بخش عیب پوش

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|