بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست - یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش |
Dont miss the poem at the end.














Whatever your cross,
whatever your pain,
there will always be sunshine,
after the rain ....
Perhaps you may stumble,
perhaps even fall,
But God's always ready,
To answer your call ...
He knows every heartache,
sees every tear,
A word from His lips,
can calm every fear ...
Your sorrows may linger,
throughout the night,
But suddenly vanish,
in dawn's early light ...
The Savior is waiting,
somewhere above,
To give you His grace,
and send you His love...
Whatever your cross,
whatever your pain,
"God always sends rainbows ....
after the rain ... "
پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
امضا : دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
روز بعد صبح زود، ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی به مزرعه ی پیر مرد ریختند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید .
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد ...
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .
رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد ...
کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت .
ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد ...
کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده .
و يک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد ...
کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .
بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت....
آره خیلی وقتا ما دقیقا همون کودکیم و حتی خودمون از کودک بودنمون بی خبریم....
درآغاز خداوند هستی را آفرید و همه انسانهایی که در آن زندگی میکردند را به گونه ای خلق کرد که از وحدت وجود و عشق عمیقی که میان خود با خداوند داشتند و از راز های زندگی آگاه بودند
خداوند همه را دوست داشت پس چه دلیلی برای ندادن رازهای زندگی این گرانبها ترین هدیه ای که می شناخت به انسان داشت؟
آنگاه خداوند به نظاره بازی زندگی با تمامی زوایای آشکارش پرداخت.اما هر چه بیشتر نگاه میکرد بیشتر متوجه می شد که یک جای کار ایراد دارد. هر گاه انسانی دچار مشکلی می شد و یا ایام سختی را پشت سر میگذارد با خود میگفت: " وحشتناک است چرا باید وقت خود را صرف حل مشکل کنم ؟ خدا با من است
پس قالب انسانی خود را رها کرده و به سوی او باز میگردم "
این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد. انسانها یک به یک خود حقیقی خود را به خاطر آورده و به بازی زندگی تمایلی نشان نمی دادند. این وضعیت خدا را به فکر انداخت . هدف از زندگی این موجودات آموختن و رشد کردن بود. نه اینکه از مواجهه با ناکامی طفره بروند. پس جلسه ای اضطراری با مقربان درگاه خود گذاشت.
خدا گفت: " پس از ملاحظات بسیار تصمیم گرفته ام تا رازهای زندگی که همان رازهای شادمانی است را از دسترس آدمیان پنهان کنم .چون آن را به خاطر دارند علاقه ای به زندگی زمینی ندارند".
یکی از مقربان پرسید: آنرا کجا مخفی کنیم؟
کسی گفت: اجازه دهید آنرا در بالای بلند ترین قله زمین مخفی کنیم.
خداوند مخالفت کرده و گفت:" نه. فایده ای ندارد. انسانها با تدبیرند راه های صعود را پیدا کرده و به آن دست می یابند ".
دیگری گفت: اعماق اقیانوس چطور است؟ هرگز به آنجا نمی روند.
خداوند گفت: " البته که می روند . انسان ها زیر دریایی اختراع می کنند. نه اعماق اقیانوس فایده ای ندارد.
آن دیگری گفت : یافتم. بگذار تا رازهای زندگی را در فضای ما ورائ جو پنهان کنیم.به طور یقین دستیابی به آن برای انسان امکان ناپذیر نیست.
خداوند اهی کشید و گفت : " نه. آنها سفینه ی فضا یی ساخته و به آنجا میروند. هیچ یک از پیشنهادات کارایی ندارد . باید برای پنهان کردن رازهای زندگی جایی وجود داشته باشد".
آوایی لطلف گفت: من میدانم کجا پنهانش کنید.
خداوند دید فرشته ی جوانی که تا پیش از این متوجه حضور او نشده بود چنین گفته است.
خداوند پرسید: " به نظر تو کجا پنهانش کنیم؟"
گفت: آن را در اعماق قلب انسان پنهانش کنید.
خداوند تبسمی کرد چون می دانست راه حل را پیدا کرده است.
چنین کرد و از آن پس چنین بوده است.
* * *
برگرفته از کتاب رویابین در نبرد با ترس
نوشته باربارا د.انجلیس
جنگ عظيمي بين دو كشور در گرفته بود . ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت . سربازان دو طرف خسته شده بودند . فرمانده يكي از دو كشور با طرحي اساسي قصد حمله بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده بود كه فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي سربازان خسته ، دو دل بودند .
فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود ، توضيحاتي به آنها داد . سپس سكه اي از جيب خود درآورد و گفت : " سكه را بالا مي اندازم ، اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم . " سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت ، حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . " شير " آمده بود . فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز ، با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند . پس از پايان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان ، آيا شما واقعا مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ "
فرمانده لبخندي زد و گفت : " بله " و سكه را به او نشان داد . هر دو طرف سكه شير بود .
--------------------------------
درواقع تنها عامل نهایی که سربازان برای پیروزی نیاز داشتند، چیزی نبود جز یقین.
گاهی وقتها خود ما نمی دونیم که تا چه حد قدرتمند هستیم. و حتی گاهی وقتها فراموش می کنیم که خود را باور داشته باشیم. یه نظر من یکی از بهترین چیزایی که می تونیم همیشه از خدا بخوایم اینه که ازش بخوایم همواره کمکمون کنه که سه چیز رو به یاد داشته باشیم:
خدا رو - قدرتش رو - خودمونو
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"
استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."
پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."
پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "
استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "
نکته جالب این داستان این است که استاد فنی را به پسر یاد داده بود که تنها راه مقابله با آن این بود که حریف می بایست دست چپ او را بگیرد اما او دست چپ نداشت و همین ضعف باعث پیروزی او بر حریفانش می شد .
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند?
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|