بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست - یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش |

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را بوجود آورده بود. هر روز بزگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا اینکه یک روز به سفر رفت. در بازگشت او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا سر جایش خشکش زد .
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود کرد و از او پرسید،که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: "من به درخت سیب نگاه می کردم وبا خود م گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت ،اما او نیز خشک شده بود ... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن ،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کردو با ابن فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود ، وقتی که علت را پرسید،او چنین پاسخ داد:"من حسرت درخت افرا را خوردم ،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم . همین که این فکر به ذهنم خطور کرد ،شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:
"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم ،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز بر خوردار نبودم ، اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد ، با خودم گفتم :
"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند ،قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد ،حتما این کار را می کرد . بنا براین می خواسته است که من وجود داشته باشم .
"بنابر این از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیبا ترین موجود باشم."

منبع: اینترنت

سلام
عید فطر رو به همتون تبریک می گم. یه چند روزی مسافرت بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم. خلاصه اینکه اگه نوشتن مطلب جدیدم دیر شد ببخشید.
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است :
اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :
خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .
اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .
زندگی همین است.
منبع: اینترنت
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام احساسات زندگي مي کردند؛ غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛ پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.
اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !
چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!
عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:
غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت:
غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:
آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست....
اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.....
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:
بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت! وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند. از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟
گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد . همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به اونطرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه
دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد . اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نذاشت .
میدونید چرا ؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود . یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .
اون دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه. و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن .
منبع : یک کتاب
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم.
به خدا گفتم : آيا ميتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبينی؟
پاسخ دادم :بلی .
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .
به آنها نور و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايی خيره كنندهای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.
اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميدانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختی ها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی .
من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همان گونه كه بامبو ها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنند.
زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم.
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه كه بتوانی. به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|