بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست - یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش |
پسر نوح گفت: اما انكه غرق مي شود خدا را خالصانه صدا مي زند، تا ان كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابلاي طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي ايد. در ان هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هركفري بدل به ايمان مي شود. ان چه تو به ان رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: انها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارندكه به بادي ممكن است از دستشان برود. من ان غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان بزرگ است كه هيچ طوفاني انرا از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت باري تو سر كشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگزبخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد انكه جسارت عصيان داد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد ان خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد اغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و ادمي كوتاه تر. مجال ازمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش.پيش از انكه دستهاي درخت به نور برسد، تاريكي پاهايش را تجربه كرده است. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت....من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست. راه تو زيباتر و مطمئن تراست، دختر هابيل!.
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود مي گويد: ايا همسريش را سزوار بودم!
سراب و افسانه اي ميان مردمان هست كه هنگامي كه به دنياي ظلمات و تاريكي رفتي هرگز راه به سوي نور پيدا نخواهي كرد در حالي که نور درون قلبها را نمي بينند كه از ميان تاريكترين قلبها نيز ممكن است زبانه بكشد و راهي به سوي نور بگشايد...

منبع : اینترنت
فقط خواستم بگم:
خدا در همین نزدیکی است.....
نزدیکتر از اونچه که تصور کنی !
باور کن و دستش رو رد نکن....

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:
بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدن و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت.
زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت.
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند و برخي نيز زشتي را مي شناسند و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد .

امروز یه مطلب خیلی قشنگی رو که خانم "پریناز" فرستادن براتون پست کردم. به نظر خودم خیلی جالب بود. نظر شما چیه؟ ملاحظه کنید:

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد...

منبع : اینترنت
دیروز از خونه برگشتم.
دوباره پر انرژی براتون می نویسم.![]()
مطلبی رو که امروز می خونید خانم "پریناز" ارسال کردن. با تشکر از ایشون.
طناب

امشب آخرین شبیه که خونم. امروز توی یه شرکتی بودم که یه مطلب جالبی توجهم رو جلب کرد. شما هم استفاده کنید:
من خوشبختی را گدایی نمی کنم
بلکه
آنرا می آفرینم و آن را حس می کنم ![]()

مطلب زیبایی رو که در ادامه می خونید صدف خانم فرستادن. با تشکر از صدف.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید .
برای زدن چمنها : ۵ دلار
برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار
برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت
برای نگهداری از بچه : ۲۵ سنت
برای بردن آشغال ها : ۱ دلار
برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار
برای تمیز کردن حیات : ۲ دلار
جمع: ۱۴دلار
مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :
برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون هزینه
برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه
تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه
خریدن اسباب بازی : بدون هزینه
پختن غذا : بدون هزینه
پاک کردن بینی تو : بدون هزینه
جمع : بدون هزینه
و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه
پسرک اینها را خواند ، حسابی اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت تمامی هزینه ها پرداخت شد .
فردا بعد کلی وقت دارم میرم پیشه خونوادم. حدود یک هفته اونجا می مونم. ممکنه بخاطر دید و بازدید و مسائلی از این دست کمتر بتونم وبلاگ رو به روز کنم. اما می خوام قبل رفتن یه سوالی مطرح کنم. اگه مایل بودید بهش جواب بدید. اگه دوست داشتین حتی اسمتون رو ننویسید تا در نوشتن راحت تر باشید. و تا زمانیکه مطلب جدید رو نذاشتم هر بار که از اینجا رد می شین دوست داشتین بازم بهش جواب بدین :
"الان با خدا کنار هم نشستین. تنهایین. چی ازش می پرسین؟ یا چی ازش می خواین؟"

اگه دوست دارین در نوشتن مطالب این وبلاگ مشارکت داشته باشید می تونید مطلب خودتون رو برام به آدرس SarayeAndisheh@yahoo.com ای-میل کنید. من پس از بررسی، در صورت همخوانی مطلب ارسالی با هدف و سیاستهای وبلاگ، اون رو با نام خود فرستنده داخل وبلاگ قرار می دم.
پاینده باشید.
محمد
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي : پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند.
« اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد» وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا
منبع : اینترنت
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|