تبليغاتX
اندیشه سرا - حکمت...
 
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست - یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
 

گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته بود. روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند. و خدا هر بار با فرشتگان این گونه می گفت : می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگاه می دارد .


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود ، با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست . گنجشک گفت : غم من همه از توست ، از نامهربانی ات . چه بگویم ؟
خدا گفت : بگو ، می شنوم ! گنجشک گفت : لانه محقری داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود ؟ سنگینی بغضی ، راه کلامش را بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .


اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی از درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پُر کرد.

 

 

 

... اگه تونستید برنامه کوانتوم رادیو جوان رو چهارشنبه پس فردا گوش کنید چون

  نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  به کوشش محمد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM